روز- خارجی - خیابان (حدود نه صبح)
امروز ی طوری بارون میاد ک آدم هوس میکنه دیوونه بشه. هوس میکنه داد بزنه. هوس میکنه تا ته دنیا بدوئه.
منتظر تاکسی ام ولی انگار زیر دوش ایستادم! تهران،هزار و سیصد و نود،صبح یک روز پاییزی، کنار یک خیابان اصلی، زنی زیر دوش!! عجب تصویر سورئالی!!!
ماشینا با سرعت رد میشن و هیچکدوم قصد سوار کردن این موش آب کشیده رو ندارن. شالمو محکم میکنم دور گردنم و ب چترای رنگی اطرافم نگا میکنم.
من چتر ندارم. ن ب خاطر " زیر باران باید رفت... " و " عشق را زیر باران باید جست... " ، ن! چتر ندارم چون بارونو "قبول" دارم. انکارش نمیکنم. اونایی ک تو روزای بارونی چتر برمیدارن، سعی میکنن ب خودشون بقبولونن ک : " امروز هم مث دیروزه. مث همون موقه ک خورشید بود. باور نمیکنی؟ ببین لباسای من ب اندازه دیروز خشکه..."
من ولی، بارونو ندیده نمیگیرم. میذارم خیسم کنه، موهامو نامرتب کنه و روی صورتم راه بره. اینهمه راهو از اون بالا میاد، بعد من جلوش سپر بگیرم؟
ترجیح میدم تو روزای بارونی، دستامو تا ته ته بکنم تو جیبم و با کوله و دوس جونای داخلش و هندزفریم بزنم ب دل تهران جان ... خوب نگاش کنم و بعد از ی راه رفتن اساسی و احتمالن سر زدن ب غارم، از پشت شیشه های خیس عینک کشف کنم ک چقد " تهران جان خال خالی" رو دوس دارم...
روز - داخلی – کلاس شماره پنج (حدود دو عصر)
سر کلاس تفسیرم. حوصله گوش دادن ندارم، طبق معمول!
استاد نمیتونه جواب بچها رو بده و همین منو از گوش دادن ب ادامه بحث منصرف میکنه. حدود چهل نفریم. سرکلاس میام فقط برای این ک حاضر بخورم و این درسو پاس کنم. این دانشگا رفتن منم داستانیه!
استاد درس تفسیر، طلبه س. شاید همین موضو بچها رو تحریک کرده ک انقد با حرارت و تند باهاش بحث کنن. یکی از دخترا در جوابش ی جمله میگه و کلاس منفجر میشه. همه دست میزنن و استاد سعی میکنه آرومشون کنه.
طبق معمول هر هفته، یکی از دوس جونا رو از کیفم درمیارم و مشغول میشم. " دوس جون کوچولو ".
همیشه دوس جونا رو روزنامه پیچ میکنم ک عرق کردن دستم جلدشونو خراب نکنه. ن ک خیلی منظم و با سلیقه باشم، حتا تو بعضیاشون مینویسم و علامت میزنم، اما رو جلداشون حساسم. اگ جلد ی دوس جون خراب بشه مث اینه ک پیر شده و میترسم اختلاف سنی مون باعث بشه دیگ حرف همو نفهمیم...
غرق دوس جون میشم و مث همیشه خابم میکنه. چشام سنگینه و دوباره بارون شرو شده. تند و با ضرب میزنه. صداش از ی جای دور میاد. از حیاط بزرگ و خلوت دانشگا. همونجا ک همیشه بهم "حس غریبی" میده. شبیه احساس بچهایی ک تو ی بازار شلوغ، دست مامانشونو ول میکنن و گم میشن... سردمه. ته کلاسم، کنار س تا پسر و دوتا دختر دیگه. پسرا ساکت و بی آزارن فقط ب طرز وحشتناکی بوی سیگار میدن. انگار ک این بو سالهاست بهشون چسبیده و کهنه شده... تلخ و پوسیده... دخترا ، از اول ساعت دارن ی سره حرف میزنن: " ...حالا من ک نمیدونستم، اگ میدونستم اصلن نمیرفتم. ب خودشم گفتم... آره، بعد ..." .
کاپشنمو میپوشم، هنوز خیسه. بوی خیسی کوله هم زیر دماغمه. انگشتمو علامت میذارم لای صفحه ی دوس جون. سرمو میذارم رو کوله و پیشونیمو میچسبونم ب شونه دوس جون. " دوس جون کوچولو "، بوی روزنامه ی نمدار میده. چقد این بو رو دوس دارم. چشامو میبندم. همه صداهای اطراف محو میشن. فقط ی همهمه آروم میمونه. انگار ک من روزها و ساعتها از اینجا دورم. ذهنمو آزاد میکنم،عمیق و آروم نفس میکشم و سعی میکنم بوی دوس جونو تو سرم نگه دارم. ب صدای نفسام گوش میدم... ی موسیقی جادویی میشنوم، تک خوانی نفسهای عمیق من روی همهمه گنگ کلاس و هجوم بارون...
هفت آبان نود
پیشنهاد: گالری لاله. (خیابان فاطمی، روبروی پارکینگ لاله). نمایشگاه "ژولیت و مجنون، رومئو و لیلی ". (تصویرسازی، ویدئو آرت، پرفورمنس). کاری ب ارزیابی های هنری و حرفای حرفه ای ندارم. از حال و هوام هم ی پست نوشته بودم، ولی خیلی شخصی شد. ب جای اون فقط میگم: اگ لیلی هستی یا اگ مجنونی، ب این نمایشگاه سر بزن. ب مکعب سفیدش. وقتی سایه ت قاطی سایه ی همه لیلی ها میشه و "اهل" میشی. ترجیحن تو ی روز بارونی برو و بعدش هم حسابی قدم بزن. اگ مث من غار داری،ب غارت سر بزن... ولی اگ عاشق نیستی، نرو. (یازده آبان)
کتاب هفته: کالیگولا. آلبر کامو. باید ی نفس خوندش. کامو همیشه منو شگفت زده میکنه. چقد ناراحتم ک پارسال اجرای این نمایشو از دست دادم.
فیلم هفته: آگورا. هیچی نمیگم ، ببینید.
تشکر ویژه از ریحانه و رضا.
پ.ن برای کلاغه: ب من بگو "خر"!