درباره نویسنده
سها
دنیا آن قدر بزرگ است ک گاهی خسته میشوم،/ تو حوصله ی دیدن دنیا را ب من ببخش./ آه! اگر بارانی ببارد!/ تا زانو در تاریکی فرو میروم/ و ستاره ها،ماهیان روشنی خواهند شد/ ک بین انگشتانم پنهان میشوند./ می توانم راه بروم و تو را دوست داشته باشم/ حتا درختان نمیتوانند از عشق تو شانه خالی کنند،/ با آنهمه پرنده ک در دستان توست.../ (نرگس برهمند)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سها
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/٩/٢٦
  • لنز واید
  • خاب
  • تمامن مخصوص
  • هفدهم آبان نود
  • دو نما از یک روز بارانی
  • از طلا گشتن پشیمان گشته ایم...
  • تمامن مخصوص
  • معجزه ی ماه مهر
  • من برگشتم!!!
  • ۱۳٩٠/٦/۳
  • سر خط...ته خط...
  • ۱۳٩٠/٥/٧
  • دشوار است...
  • باید بگویم...
  • حول حالنا...
  • پست اول
  • خانه جدید
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • آزادي ،ای خجسته آزادی
  • پاورقی ها
  • پناهگاه
  • احمقانه است ولی...
  • دلنوشته ها
  • غزل پاییزی
  • ضربدر صفر
  • 1920
  • دیوار حاشا
  • کافه تلخ
  • سگ زده های مارک دار
  • مدیر آینده
  • دفتری که به خاک خواهم سپرد
  • نانوشته هایی از جنس خودم
  • جهان جای عجیبی ست/ اینجا هر کس شلیک می کند/ خودش کشته می شود...
  • دوشکا
  • وقتی پیاده رو ها ب ماه میرسند...
  • ماه بی نور
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دو نیمه ی سیب
 
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/٩/٢٦

× دلتنگم

چون خیابانی ک از کوچه های بن بست میگذرد.

×در من زنی راه میرود

ک قصد خودکشی دارد

در من

زنی ب نامردی راه میرود.

× با من حرف بزن

مثل یک پیراهن نارنجی با روز

مثل وقتی ک  ابر

صرف شستن یک سنگ میکند.

مثل وقتی ک صرف همین شعر میشود

با من حرف بزن

مثل یک بازی در وسط تابستان

و ب چیزی فکر نکن

و ب چیزی فکر نکن

میدانم

زمین گرد است

و جاذبه

در پای درختان سیب بیشتر است.

× تو را دوست دارم

چون آخرین بسته ی سیگار در تبعید.

پ.ن: شعرها همه از غلامرضا بروسان.

پ.ن2: امروز فهمیدم ک از بین ما رفت.

نظرات ()



لنز واید
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/٩/۱٢

قهوه ای ک سرد شده... اتوکد... نقشه های فاز یک ویلا.. .پلان حمام... نما...مقطع... پرسپکتیو... آیلتس... کرکسیون... عکاسی از نقطه و خط... صدای خرد شدن شیشه...مبانی...کفپوش...گردن درد...حالت تهوع صبحگاهی... بوی غذای زن همسایه...زبان تخصصی... معده دردهای ظهرگاهی... کافه های خالی... بغض کردن در دستشویی رستوران شلوغ... همهمه ی گنگ... دلتنگیهای عصرگاهی... آدرسهای گمشده... ژوژمان... بی خابیهای شبگاهی... آرامبخش... شالگردن نیمه کاره...فیلمهای تکراری...تکرار ترانه های قدیمی...نقشه فاز دو آشپزخانه... خابهای عجیب... سقف کاذب... کتابهای بیحوصلگی... دستهای یخ زده... شلوغی خیابان... زندگی با چشمهای بسته... دوستهای قدیم، قرارهای نرفته... کوله و آل استار... شب،تنها در خانه... زرافه های غمگین... خستگی عمیق... سکوت ساعت هشت صبح ساختمان... خمیازه و اشک... لباسهای پوسیده... استفراغ در سینک ظرفشویی... دراز کشیدن روی سنگ سرد کف آشپزخانه... سفیدی سقف و بازی نور خورشید... سرگیجه... پله... نمایشگاه صنعتی سازی ساختمان... بتن مگر... خیره شدن ب عنوان کتابهای توی کتابخانه... استفراغ رو گلهای فرش... ایده ی کانسپتچوال آرت... حسرت تاتر... عطر ورساچه اصل... دلتنگی های معمار خیابان پنجم... ماریو بوتا... لوکوربوزیه... راه رفتن های بی وقفه... من تنهاترم یا تهران... تادائو آندو... چرخیدن های مدام..." رقصی چنین میانه میدانم آرزوست..."... اپرای سیدنی هال... موهای ریز ابرو...دود سیگار... برف... جنین بیست و یک ساله،مچاله روی تخت... صدای پاشنه های بلند سوزنی روی سنگهای صیقلی کف... درد، درد، درد... جدا شدن چیزی از تن... آشنایی با تاریخ معماری تزیینی معاصر... سکوت پنج عصر حیاط دانشگاه... لیوانهای یکبار مصرف... بخار چای... صدای خسته ی خاننده ای ک نمیشناسم... خون... تابلوی آفرینش آدم،میکل آنژ...

"ببخشید خانم، شما ارغوان نیستید؟!"

...........................

پ.ن:کلاس هشت صبح شنبه رو نرفتم. بداهه نوشتم این پستو. 

پ.ن2: ر.ک،پیکر فرهاد.صفحه 16

پ.ن3: ر.ک،خداحافظ گاری کوپر. آخر داستان، جایی ک "لنی" تو ماشین "جس" ب هوش میاد.

پ.ن4: گاهی ب آخرین پیراهنم فکر میکنم

ک مرگ در آن رخ میدهد...

(غلامرضا بروسان)

نظرات ()



خاب
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/۸/٢۱

اینروزها انگار ک در خاب راه میروم،
و در خاب بلیت میخرم،
و در خاب پشت در خانه ی تو میرسم،
و بازهم،
در خاب کلیدها را گم کرده ام...

پ.ن: سکوت مطلق.

نظرات ()



تمامن مخصوص
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/۸/۱۸

تو نیستی

اما من برایت چای می‌ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

        مثل آینه مبهوت باش

             مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می‌کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می‌کنم.

 

پ.ن:«روز بخیر محبوب من». رسول  یونان.

پ.ن2 : روز بخیر محبوب من...

نظرات ()



هفدهم آبان نود
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/۸/۱٧

سلامتی خدا وقتایی ک حال منو میفهمه.

پ.ن: میخام  زیر این برف دفن بشم...

نظرات ()



دو نما از یک روز بارانی
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/۸/۱٤

روز- خارجی - خیابان (حدود نه صبح)

امروز ی طوری بارون میاد ک آدم هوس میکنه دیوونه بشه. هوس میکنه داد بزنه. هوس میکنه تا ته دنیا بدوئه.

منتظر تاکسی ام ولی انگار زیر دوش ایستادم! تهران،هزار و سیصد و نود،صبح یک روز پاییزی، کنار یک خیابان اصلی، زنی زیر دوش!! عجب تصویر سورئالی!!!

ماشینا با سرعت رد میشن و هیچکدوم قصد سوار کردن این موش آب کشیده رو ندارن. شالمو محکم میکنم دور گردنم و ب چترای رنگی اطرافم نگا میکنم.

من چتر ندارم. ن ب خاطر " زیر باران باید رفت... " و " عشق را زیر باران باید جست... " ، ن! چتر ندارم چون بارونو "قبول" دارم. انکارش نمیکنم. اونایی ک تو روزای بارونی چتر برمیدارن، سعی میکنن ب خودشون بقبولونن ک : " امروز هم مث دیروزه. مث همون موقه ک خورشید بود. باور نمیکنی؟ ببین لباسای من ب اندازه دیروز خشکه..."

من ولی، بارونو ندیده نمیگیرم. میذارم خیسم کنه، موهامو نامرتب کنه و روی صورتم راه بره. اینهمه راهو از اون بالا میاد، بعد من جلوش سپر بگیرم؟

ترجیح میدم تو روزای بارونی، دستامو تا ته ته بکنم تو جیبم و با کوله و دوس جونای داخلش و هندزفریم بزنم ب دل تهران جان ... خوب نگاش کنم و بعد از ی راه رفتن اساسی و احتمالن سر زدن ب غارم، از پشت شیشه های خیس عینک کشف کنم ک چقد " تهران جان خال خالی" رو دوس دارم...

روز - داخلی – کلاس شماره پنج (حدود دو عصر)

سر کلاس تفسیرم. حوصله گوش دادن ندارم، طبق معمول!

استاد نمیتونه جواب بچها رو بده و همین منو از گوش دادن ب ادامه بحث منصرف میکنه. حدود چهل نفریم. سرکلاس میام فقط برای این ک حاضر بخورم و این درسو پاس کنم. این دانشگا رفتن منم داستانیه!

استاد درس تفسیر، طلبه س. شاید همین موضو بچها رو تحریک کرده ک انقد با حرارت و تند باهاش بحث کنن. یکی از دخترا در جوابش ی جمله میگه و کلاس منفجر میشه. همه دست میزنن و استاد سعی میکنه آرومشون کنه.

طبق معمول هر هفته، یکی از دوس جونا رو از کیفم درمیارم و مشغول میشم. " دوس جون کوچولو ".

همیشه دوس جونا رو روزنامه پیچ میکنم ک عرق کردن دستم جلدشونو خراب نکنه. ن ک خیلی منظم و با سلیقه باشم، حتا تو بعضیاشون مینویسم و علامت میزنم، اما رو جلداشون حساسم. اگ جلد ی دوس جون خراب بشه مث اینه ک پیر شده و میترسم اختلاف سنی مون باعث بشه دیگ حرف همو نفهمیم...

غرق دوس جون میشم و مث همیشه خابم میکنه. چشام سنگینه و دوباره بارون شرو شده. تند و با ضرب میزنه. صداش از ی جای دور میاد. از حیاط بزرگ و خلوت دانشگا. همونجا ک همیشه بهم "حس غریبی" میده. شبیه احساس بچهایی ک تو ی بازار شلوغ، دست مامانشونو ول میکنن و گم میشن... سردمه. ته کلاسم، کنار س تا پسر و دوتا دختر دیگه. پسرا ساکت و بی آزارن فقط ب طرز وحشتناکی بوی سیگار میدن. انگار ک این بو سالهاست بهشون چسبیده و کهنه شده... تلخ و پوسیده... دخترا ، از اول ساعت دارن ی سره حرف میزنن: " ...حالا من ک نمیدونستم، اگ میدونستم اصلن نمیرفتم. ب خودشم گفتم... آره، بعد ..." .

کاپشنمو میپوشم، هنوز خیسه. بوی خیسی کوله هم زیر دماغمه. انگشتمو علامت میذارم لای صفحه ی دوس جون. سرمو میذارم رو کوله و پیشونیمو میچسبونم ب شونه دوس جون. " دوس جون کوچولو "، بوی روزنامه ی نمدار میده. چقد این بو رو دوس دارم. چشامو میبندم. همه صداهای اطراف محو میشن. فقط ی همهمه آروم میمونه. انگار ک من روزها و ساعتها از اینجا دورم. ذهنمو آزاد میکنم،عمیق و آروم نفس میکشم و سعی میکنم بوی دوس جونو تو سرم نگه دارم. ب صدای نفسام گوش میدم... ی موسیقی جادویی میشنوم، تک خوانی نفسهای عمیق من روی همهمه گنگ کلاس و هجوم بارون...

هفت آبان نود

 

پیشنهاد: گالری لاله. (خیابان فاطمی، روبروی پارکینگ لاله). نمایشگاه "ژولیت و مجنون، رومئو و لیلی ". (تصویرسازی، ویدئو آرت، پرفورمنس). کاری ب ارزیابی های هنری و حرفای حرفه ای ندارم. از حال و هوام هم ی پست  نوشته بودم، ولی خیلی شخصی شد. ب جای اون فقط میگم: اگ لیلی  هستی یا اگ مجنونی، ب این نمایشگاه سر بزن. ب مکعب سفیدش. وقتی سایه ت قاطی سایه ی همه لیلی ها میشه و "اهل" میشی. ترجیحن تو ی روز بارونی برو و بعدش هم حسابی قدم بزن. اگ مث من غار داری،ب غارت سر بزن... ولی اگ عاشق نیستی، نرو. (یازده آبان)

کتاب هفته: کالیگولا. آلبر کامو. باید ی نفس خوندش. کامو همیشه منو شگفت زده میکنه. چقد ناراحتم ک پارسال اجرای این نمایشو از دست دادم.

فیلم هفته: آگورا. هیچی نمیگم ، ببینید.

تشکر ویژه از ریحانه و رضا.

پ.ن برای کلاغه: ب من بگو "خر"!

 

نظرات ()



از طلا گشتن پشیمان گشته ایم...
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/۸/٥

این روزا کم حرف شده م. ینی تقریبن " بی حرف " !
دلیل دومش دستای هنرمند دندونپزشکمه. ک برای ی مدت طولانی بهم مرخصی اجباری داده. البته زیادم بد نیست. من دنبال ی فرصت بودم ک بخزم تو پیله م و آماده شم واس مهمترین زمستون تموم عمرم. و جناب دکتر این فرصتو فراهم کرد.
تو سکوت راه میرم، تو سکوت نگا میکنم، تو سکوت سر کلاس میشینم، تو سکوت مینویسم، تو سکوت رنگ میسازم و کار میکنم، تو سکوت فکر میکنم. بدم نیست. حتا خوبه. تو شلوغی مترو و همهمه خیابونا، چی بهتر از اینکه بتونی دنیاتو از بقیه جدا کنی؟ چی بهتر از اینکه بتونی تموم مدت روزو غرق خودت باشی؟ چی بهتر از اینکه نامرئی باشی؟
حرف نزدنم ب من حس نامرئی شدن میده. من میمونم و من. این تنهایی مخصوص خودمه. بوی خودمو میده. شبیه خودمه. من اثر انگشتی ک پای تنهاییم میذارمو دوس دارم.
این سکوت اجباری شیرینی ک نمیدونم چقدرش خودخاسته ست و چقدرش دستپخت دکتر، منو بغل میزنه و از بین آدما رد میکنه. بهم اجازه میده از بالای سر ماشینا پرواز کنم و تهران جانمو تمام قد ببینم. سکوتم گوشامو میگیره و من روی تصویر معمولی آدما و خیابونا، صداشو میشنوم ک برام قصه میگه...
ن! اصلن ناراضی نیستم. بنا ب دلایلی ک نمیشه اینجا جاشون داد، راضی هم هستم از این مرخصی طولانی. بذار صدای من از حافظه دنیا پاک بشه. رااااحت!
...........................

عکس برگزیده: عکس دو نفره ی "من و سکوتم". شب، تو خیابونا. شونه ب شونه. مات همهمه ی آدما.
بدون شرح: تصور کنین آدم مجبور باشه سین و شین و ر و ز و ژ و چ و س صابون و س س نقطه و ز مریض و ذ و ز ناظم رو ی جور تلفظ کنه!!
منی ک متنفر بودم از اینکه ی حرفو بیشتر از ی بار بزنم، حالا جوری حرف میزنم ک خودمم نمیفهمم!
شده م سوژه خنده ی دوستام و دوستای دانشگا (این دو گروه از هر نظر متفاوتن- جهت تاکید). وحشتناک ترین قسمتش وقتیه ک اسمم تو لیست جدید یکی از استادا نباشه. اسم و فامیلمو ی جوری میگم ک خودمم خندم میگیره!
خوشبختانه استادا علیرغم اصرار دوستام واس معرفی خودمون با صدای بلند (منتظر اون لحظن ک من اسم و فامیلمو بگم، از خنده کبود شن!!!) میگن اسماتونو بنویسین.
دکتر گفته بزودی عادی میشم ولی بقیه میگن فک کن بعد از دوره درمانت، حرف زدن اصلیت یادت بره و همینجوری بمونی!
گوشیمو ک کللن جواب نمیدم. خیلی اگ فوری باشه، میدم ب مامانم جواب بده و پیغامو بگیره.
تاکسی سوار شدنمم ک ... دیروز میخاستم برم عباس آباد، راننده ها متوجه نمیشدن من چی میگم و با سرعت رد میشدن! آخه ولومم هم اومده پایین!!!
رفته بودم کافی نت، نمیتونستم بگم سیستم! بنفش شده بودم! اشاره کردم ب ی سیستم خالی و نشستم.
انگلیسی حرف زدنم ک دیگ فاجعس! همه کلاس زل میزنن بهم، نمیفهمن چی میگم، مجبور میشم براشون پانتومیم بازی کنم!!
قانون مورفی: همه کسایی ک باهاشون رو درواسی داری درست وقتی یاد حرف زدن باهات میفتن ک دندونپزشکت ب معنی واقعی کلمه، دهنتو سرویس کرده باشه!
اینا تا حالا کجا بودن؟! حتمن تو این شرایط باید با من سلام و احوالپرسیای طولانی رسمی کنن و منم مجبور باشم سریع و آروم ی چیزایی سر هم کنم و بقیشم مث ماست لبخند بزنم؟!
خلاصه اینکه: داستان داریم ما!
عکس برگزیده2: عکس من زیر دست دکترم، در حالیکه دهنمو ب اندازه ی یه کرکودیل باز کردم!!
گل واژه : وقتایی ک واس غذا خوردن این دم و دستگاه جدیدو از دهنم در میارم، خاهرم بهم میگه: وایرلس!!!
جوک برگزیده: میگه: این شماره رو سیو کن. گوشیمو درمیارم،میگم: چی هست؟ میگه: شماره بنیاد باغچه بان. واس ترم پاییزشون ثبت نام کن!
طنز موقعیت: وقتایی ک لجم درمیاد، ناخودآگاه ب طرف مقابل میگم: خیلی پست و کثیفی. اونایی ک میدونن، ی کارایی میکنن ک من اینو بگم، بعد کلی میخندن! (این اتفاق در قسمت بالا هم افتاد!)
ابتکار : ی چیزی پیدا کردم ک تلفظش راحته برام: گاو!
با هر لحنی میگمش: عاشقانه، عارفانه، شوخی، احوالپرسی، فحش، ابراز عقیده، فضا سازی، ترجیع بند!!!!
خبر: میخونم و مینویسم. گاهی طوری مینویسم ک انگار کلمه بالا میارم.
خاطره: رفتم غار. دوبار تو این  هفته.  فقط غارم آرومم میکنه. کاش رو دیواراش مینوشتم. نقاشی میکشیدم.  شاید هزار سال دیگ " غار سها " بشه مث " غار لاسکو "!!!
تیتر: این سها حرف نمیزند...
29مهر90

نظرات ()



تمامن مخصوص
نویسنده: سها - ۱۳٩٠/۸/۱

قرارمان،فصل انگور.

شراب ک شدم،بیا.

(ح.صنوبری)

پ.ن:هیچی.ببخشید.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »